داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد

 

آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل ….

 

آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.

 

روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که :

 

روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از …. تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

 

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است

 

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد

 

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد

 

در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد

 

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند

 

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

 

پسرک گفت : اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند .

 

هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد .

 

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم

 

برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “

 

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت

 

برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد

 

نتیجه داستان : در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

 

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

 

به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد

 

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند

 

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت

 

همه تعجب کردند

 

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود

 

ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد

 

نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .

 

خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .

 

مسافر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته است!

 

مرد جواب داد : میدانم .

 

مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی؟

 

مرد گفت : آخر بیرون باران می آید .

 

مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی

 

نتیجه گیری : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

 

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.

 

شاهزاده با تمسخر گفت : من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!

 

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد او سومین عروسک را امتحان نمود تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد

 

استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته

 

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود

 

عارف پاسخ داد : نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد

 

و گفت : این دوستی است که باید بدنبالش بگردی شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.

 

با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد اینکه نشد !

 

عارف پیر پاسخ داد : حال مجددا امتحان کن برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.

 

شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

زن و شوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد

 

در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید

 

پس از او خواست تا در جعبه را باز کند وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 120 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم

 

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس این ها ازکجا آمده؟ پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم

 

زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست

 

هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را می گیرد

 

زن گفت : اشکال ندارد !

 

زن برای اولین آرزویش می خواست که زیباترین زن دنیا شود !

 

قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟

 

زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !

 

بنابراین اجی مجی و او زیباترین زن جهان شد !

 

برای آرزوی دوم خود ، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !

 

قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود

 

زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است

 

بنابراین اجی مجی و او ثروتمندترین زن جهان شد !

 

سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد : من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم …


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید همه اینکار را انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند

 

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد

 

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید

 

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45612 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396